![]() |
![]() |
|
| هرچه ميخواهد دل تنگت بگو |
|
حسين زارعي نام و نام خانوادگي شهيد: حسين زارعي نام پدر: غلامعلي نام مادر: مدينه زارعي تاريخ تولد: 1/1/1340 محل تولد: روستاي تلخه (از توابع كاكي) وضعيت تأهل: متأهل ميزان تحصيلات: ابتدايي تاريخ شهادت: 27/9/1363 محل شهادت: جادهي برازجان ـ شيراز شغل پشت جبهه: پاسدار سپاه پاسداران عضويت: پاسدار مسئوليت در زمان شهادت: فعاليت در واحد مهندسي محل دفن: بهشت سجاد (ع) برازجان زندگينامه شهيد از اعماق درياي آمده و دنيا با تمام بيرحمياش به او هجوم آورده بود اما او تا انتهاي جنون تاخت. بر تارك روزگاران، صبر و شكيبايي را نقش بست تا اينگونه به پاداش شهادت و رضوان الهي واصل شود. بشنويد اين شرح هجران بشنويد با ني نالنده هم دستان شويد برادر پاسدار شهيد حسين زارعي فرزند غلامعلي در سال 1340 در روستاي تلخه از توابع كاكي دشتي متولد و پس از يك سال واندي به علت قحطسالي و فقر زياد همراه خانواده عازم برازجان گرديد. در سن 6 سالگي راهي مدرسه شد. ولي به دليل فقر و مشكلات مادي نتوانست ادامهي تحصيل دهد و از همان اوان كودكي براي رفع نياز خود و خانواده تن به كار و كوشش داد. در رانندگي دستگاههاي سنگين چون لودر و بلدوزر و ... تخصص كامل يافت. در سالهاي 56-57 كه شعلههاي انقلاب در سراسر كشور فراگير شده بود، با ديگر جوانان مسلمان به مبارزه عليه حكومت طاغوت پرداخت. پس از پيروزي انقلاب چندين بار از سوي گروهكهاي چپي جهت همكاري دعوت شد اما از آنجايي كه در خانوادهاي مذهبي پرورش يافته و از ايماني استوار برخودار بود، درخواست آنها را رد كرده و تنها به فعاليت در خط امام (ره) ادامه داد. پس از تشكيل كميتهي انقلاب اسلامي به همكاري نزديك با آنها پرداخت و در اين ايام كه فعاليت گروهكهاي ضد انقلاب و اسلام تشديد شده بود، با ديگر همرزمانش در مقابله با آنها فعالانه به مبارزه برخواست تا آن جا كه يكي از افراد بسيار فعال و مؤثر در سركوبي شديد منافقين، در شهر برازجان و روستاهاي اطراف و حتي شهرها و مناطق ديگر شناخته شد. او در اوايل 59 به عضويت بسيج مستضعفان درآمد و در شهريورماه 59 قبل از شروع جنگ تحميلي جهت آموزش نظامي عازم نيشابور شد. وي در تشكيل پايگاه مقاومت مالكاشتر نقش به سزايي داشته و يكي از اعضاي فعال آن پايگاه بود. در اواسط سال 59 به عضويت كميتهي انقلاب اسلامي برازجان درآمد. در دومين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي (22 بهمن) ازدواج نمود. پس از آن با اين كه تازه ازدواج كرده بود، چندين بار با اتفاق برادران كميتهي انقلاب اسلامي عازم جبهههاي حق عليه باطل گرديد و بالاخره در اوايل خردادماه سال 1360 از كميتهي انقلاب اسلامي استعفا داد. وي پس از شهادت شهيد دكتر بهشتي و ديگر ياران او به همكاري بسيار نزديك جهت تشكيل گروههاي كارگري حزب اسلامي پرداخت و با همكاري ديگر ياران سپاه، كميته و فرمانداري، توانست حق كارگران را از كارخانهداران بگيرد. وي مخلف سرسخت ليبرالها بود و در تمام فعاليتهاي برادران حزبالله براي مبارزه با گروهكها و ليبرالها نقش مؤثري داشت. در اواخر سال 60 و اوايل 61 در كشف و تسخير خانههاي تيمي در منطقهي حسينآباد، قاچاقچيان اسلحه، محتكران، آمارگيري كل شهر، سركشي به خانوادههاي شهدا و شركت در كليهي مراسم، دستگيري قاتلين خصوصاً قاتل خانواده كه در اوايل پيروزي انقلاب قتلعام شده بودند و كارهاي نظير اينها بسيار فعال بود. براي مثال در عملياتي كه به اتفاق برادران بسيج مبارزه با منافقين به شبانكاره رفته بود -آن هم در اوج فعاليت منافقين- توانست تعداد زيادي ازآنها را دستگير نمايد. همچنين در دستگيري تعداد زيادي از منافقين و رهبران آنها در شهرهاي گچساران، بوشهر و شيراز و روستاهايي چون درواهي و ... و تحويل به سپاه و همچنين دستگيري تعدادي از قاچاقچيان حرفهاي در كازرون و ديگر جاها و تحويل به سپاه همان جا حضوري فعالانه داشت. وي در اين هنگام از سوي سپاه مسئول يك گروه اطلاعاتي مأمور كشف خانههاي تيمي و افراد گروهكها و خنثي نمودن فعاليتهاي آنان گرديد مه مسئوليت خود را به نحو احسن به انجام رسانيد. او در اين فعاليتها بارها از طرف سپاه، بسيج و جهاد سازندگي عازم جبهههاي حق عليه باطل گرديد در جلسهاي كه در دادگاه انقلاب بوشهر جهت رفع احياجات مراكز قضايي استان گرفته شد، حاضر بود. چون مسئولين قضايي تصميم به احداث ساختمان دادسري برازجان داشتند. حسين مسئولين فوق را پذيرفت و در كمترين فرصت ساختمان را احداث كرد و تحويل دادسرا داد. او در سال 1362 به عضويت سپاه درآمد و عازم جبهه گرديد و در آن جا به علت آشنايي كامل به دستگاههاي سنگين به فعاليت در واحد مهندسي رزمي پرداخت. پس از مدتي مسئول واحد رزمي لشكر 19 فجر گرديد. حسين در مدتي كه در جبهه فعاليت داشت، در عملياتهاي زيادي ازجمله: ولفجر1، ولفجر4، خيبر و كرخهي نور، شركت نمود. وقتي به عضويت سپاه درآمد، مدتي در برازجان و كازرون و روستاهاي اطراف به جمعآوري نيرو جهت آموزش و اعزام به جبهه پرداخت. در جبهه غرب به علت ضرباتي كه در اثر برخورد لاستيك لودر به كمر و پاي راستش وارد شد، به بيمارستان جندي شاپور اهواز اعزام و براي او 15 روز استراحت تجويز شد، ولي چون مسئول مهندسي رزمي بود و با توجه به اين كه عمليات خيبر، نزديك بود، استراخت نكرد و با پاي درد در باران و سرما فعاليت خود را ادامه داد. چندين بار به آن محل مصدوميش شد ضربه وارد و كمكم دردش شديدتر گرديد. وي هنگامي كه در حال مأموريت جبهه جهت رسانيدن نيرو به شيراز بود، تصادف كرده و محل ضربه ديده، دوباره مصدوم گرديد، تا اين كه شدت صدمات وارده، ايشان را راهي بيمارستان كرد و براي مدتي طولاني بستري شد. در اين ايام كه نميتوانست در جبهههاي نور عليه ظلمت حضور يابد، همواره حسرت لحظات خدايي خاكريز و سنگر را ميخورد و زمزمههاي روزها و شبهايش زيارت عاشورا و دعاي توسل و دعا براي پيروزي رزمندگان اسلام و سلامتي امام امت (ره) بود. شهيد حسين زارعي در طي عمر 23 سالهاش گاهي دل به جمعآوري ماديات دنيا نميداد و همواره از هر راه كه ميتوانست از اسلام و جمهوري اسلامي دفاع و با دشمنان آن مبارزه ميكرد. لذا با توجه به اين كه در رشتهي خود متخصص بود و ميتوانست بهترين درآمدها را داشته باشد، اما از همه چيز دست كشيده و تنها به پيروزي اسلام ميانديشيد. به دليل همين مبارزات چندين بار منافقين، سرمايهداران و بيبندوبارها قصد ترور او را داشتند. سرانجام حسين پس از 6 ماه بستري دربيمارستانهاي شيراز و تهران و مدتي در منزل و اواخر در واحد پزشكي شهيد مازندراني شيراز در مورخه 27/9/1363 ساعت 2:30 بهد از ظهر روز سه شنبه به لقاءالله پيوست.
از زبان همسر من نگاه آخرش را ديدم سخنانش بوي طراوت ميدهد و هنوز با ياد او زندگي ميكند با حسرت روزهاي كوتاه با او بودن. ياد او وي را به ياد خداي بزرگ مياندازد. با رويي گشاده ما را ميپذيرد و به مهماني لحظاتي از روزهاي زندگي با همسر شهيدش ميبرد: منزل خالهام در همسايگي منزل ايشان بود و به دليل رفت و آمدي كه با خالهام داشتم، مرا ديدند و به عنوان همسر انتخاب نمودند. من نيز به خاطر اعتقادات مذهبي وي و خانوادهاش او را به عنوان شريك زندگي پذيرفتم. 5/2 تا 3 سال در كنارش زندگي كردم كه حاصل اين زندگي دو فرزند ميباشد. كمتر ايشان را ميديدم، زيرا تمام وقتش را در جبهه ميگذراند. گاهي به شوخي به او گفتم: "كاش تيري به تنت اصابت ميكرد تا فلج ميشدي و روي ويلچر در خانه كنارم ميماندي." با اين كه كمتر در كنار من بود، ولي زماني كه حضور داشت، در كارهاي خانه به من كمك ميكرد. در جمع كردن سفره و شستن ظرفها مرا ياري ميداد. گاهي مسئوليت حمام دادن بچهها را بر عهده ميگرفت. بزرگترين آرزويش در زندگي اين بود كه پسر بزرگش در حوزهي علميه تحصيل كند تا حافظ انقلاب و اسلام و از سربازان امام زمان (عج) باشد. هميشه به پسرم كه يك سال بيشتر نداشت، ميگفت: "باباجان، زودتر بزرگ شو تا با هم به جبهه برويم." تأكيدش بر سوادآموزي و حضور در نمازجبعه مورد توجه بود. هميشه ميگفت: "براي پيروزي انقلاب و اسلام دعا كنيد." از من انتظار داشت كه فرزندانش را به مراتب عالم برسانم. به خصوص در مورد پسر بزرگم بسيار سفارش ميكرد. از من ميخواست پشتيبان ولايت فقيه باشيم و نسبت به انجام واجبات و محرومات سفارش بسيار نمود. حتي گاهي براي تأكيد، اين موارد را در نامههايش هم مينوشت. مشاركت در مبارزه روزي به خانه آمد و اسلحهاي به من داد و گفت: "اين را بگير! ميخواهيم با بچهها برويم يك خانهي تيمي را تسخير كنيم و زود بر ميگرديم." چندين ساعت گذشت و نيامد. نگران شده بودم. اطراف ما هنوز ساختؤساز نشده بود. خيلي ترسيده بودم. همچنان اسلحه را در دست داشتم و تا صبح بيدار بودم. صبح از بسيج آمد و من كه خيلي ترسيده بودم. تا او را ديدم زدم زير گريه و گفتم: "زود آمدنت همين بود؟" اشكهايم را پاك كرد و گفت: "زن بسيجي و پاسدار بايد شجاع باشد و خودش را براي هر نوع مسألهاي آماده كند." اين كار را دو الي سه بار انجام داد. گاهي كه براي شناسايي خانهي تيمي ميرفت مرا نيز همراه خود در كوچه پس كوچه عبور ميداد تا منافقين به وي شك نكنند. حتي يك بار با هم در حالي كه سوار ماشين بوديم به ما تيراندازي كردند.
در نگاه برادر رفتارش با همسر و فرزندانش بسيار خوب بود و همواره فرزندان و همسر خود را به اخلاق اسلامي فراميخواند و از همسرش خواست كه فرزندانش را به گونهاي تربيت كند كه وفادار به انقلاب و رهبر باشند تا مبادا از مسير مستقيم كه همان اسلام ناب محمدي (ص) است، خارج شوند. ويژگيهاي اخلاقي شهيد در بين همسالان و جوانان هم سن خود منحصر به فرد، بود زيرا او در مقابل زورگويان و مخالفين انقلاب قاطع و هم چون كوه ميايستاد و از هيچ كس هراس نداشت و در مقابل افراد فقير و مظلوم جامعه همچون يك خدمتكار بود. عدهي زيادي از اين افراد هنوز كه هنوز است از شهامت و دليري او سخن ميگويند و از او به نيكي ياد ميكنند. جاذبه، محبوبيت، صفا و صميميت او طوري بود كه بچههاي بسيج و دوستان او اگر روزي او را نميديدند، به خانه ميآمدند و سراغ او را ميگرفتند. يكي از همرزمانش تعريف ميكند كه دوستي و جاذبهي او طوري بود كه در جبهه سنگري شلوغ بود كه حسين در آن جا بود، زيرا عشق و علاقه به او، دوستان را به آن سنگر ميكشاند. رفتار او با ديگران بسيار عالي بود، طوري كه دوستان بسيجي خود را همانند برادر خود ميدانست و خانوادهي آنان را خانوادهي خود ميشمرد. هنگامي كه دوستان بسيجياش به جبهه اعزام ميشدند به خانواده آنها سركشي ميكرد و اگر كاري داشتند، براي آنان انجام ميداد. او هميشه تأكيد ميكرد، دوستي را انتخاب كنيد كه با اسلام و جمهوري اسلامي بوده و مطيع رهبري باشد و در غير اين صورت او دوست شما نيست. همواره به ائمه اطهار (عليهم السلام) ارادت خاصي داشت و در كارهاي روزمرهاش به ائمه (ع) متوسل ميشد. دعاي هميشگي او زيارت كربلا بود و از سوزدل آن را طلب ميكرد. آنچنان عاشق حضرت امام خميني بود كه هميشه دعا ميكرد و ميگفت: «خدايا، از عمرم بكاه و به عمر رهبرم بيفزا». و حتي در وصيتنامه خود و در زمان حيات به همهي اعضاي خانواده، همرزمان و جوانان سفارش مؤكد ميكرد كه مبادا مسايل سياسي و اقتصادي شما را از عشق و علاقه به رهبري منصرف كند. خوشا آنان كه با عشق حسيني شهادت را پسنديدند مدتي كه عضو بسيج بود در جمعآوري نيروهاي مردمي و اعزام به جبهه فعاليت فراوان داشت. در پشت جبهه نيز در جمعآوري كمكهاي مردمي فعاليت چشمگيري داشت. در زماني كه عضو كميتهي انقلاب اسلامي بود، برخورد شديد و قاطعي با افراد فاسد جامعه و منافقين داشت. به طوري كه آنان از نام او (نام شهيد) نيز ميترسيدند و شهيد را مانعي در مقابل اهداف پليد خود ميديدند. در ايجاد اولين پايگاه در شهر برازجان فعاليت فراواني داشت و عضو مقدم پايگاه مالكاشتر بود و در اين پايگاه از نقاط مختلف شهر نيرو جمعآوري ميكرد و آموزش نظامي ميداد.و به جبهه ميفرستاد. شهادت يكي از آرزو اصلي او بود. همواره براي رسيدن به اين فيض الهي لحظهشماري ميكرد. هنگامي كه يكي از دوتانش به شهادت ميرسيد، اين جمله زيبا را بيان مينمود: "خوشا آنان كه با عشق حسيني، شهادت را پسنديدند و رفتند خوشا آنان كه ديدار مهدي (عج)، به جاي گريه خنديدند و رفتند. آن شب نوراني شهيد زارعي به مدت هفت ماه مجروح در منزل و بيمارتان بستري بود. يك شب كه در منزل بستري بود و از شدت درد ميناليد. سه روز بود كه غذا نميخورد و تنها سرم به او وصل بود و روي شكم خوابيده بود و نميتوانست حركت كند، زيرا قطع نخاع شده بود. خواهر بزرگم زينب آن شب دعاي توسل خواند. همه رفتند و خوابيدند به جز عمهام و خواهرم و مادر زن شهيد. ساعت 2:20 بامداد بود كه شهيد با صداي بلندي فرياد برآورد: "يا مهدي (عج) من خوب شدهام و شفا پيدا كردهام!" مرتب جمله را تكرار ميكرد و ميگفت: "ساك جبههام را بدهيد، ميخواهم بروم جبهه." خواهرم زينب با تلاش زياد دست دور گردن او انداخت و به او گفت: "چه خبر شده برادر؟" حسين در جواب گفت: "امام رضا (ص) را در خواب ديدم كه به سويم آمد. عصايش را به من داد و گفت: اين را بگير و بلند شو. گفتم: من مريض هستم، نميتوانم بلند شوم. من هفت ماه است كه در بستر افتادهام، ولي امام (ع) فرمود: من ميگويم عصايم را بگير و بلند شو و بگو يا مهدي (عج). در همان حالِ خواب، عصا را گرفتم و بلند شدم كه بيدار شدم." با كمال ناباوري همه آنهايي كه آن جا بودند ديدند كه شهيد پس از هفت ماه در بستر بودن و قطع نخاع و زخم شكم برخاسته روي پاي خود ايستاد و بالاي سر آنهايي كه در حياط منزل خوابيده بودند رفت و آنها را بيدار كرد و گفت: "امام رضا (ع) مرا شفا داد!" تمام همسايهها به عيادت او ميآمدند اشك شوق از چشمان همه جاري شده بود و بوي خوشي از شهيد برخاسته بود. او كه سه روز غذا نخورده بود، گفت: "برايم غذا بياوريد كه خيلي گرسنه هستم" و گفت: "برايم زيارت عاشورا را بخوانيد!" دو خواهرم زينب و خديجه برايش زيارت عاشورا را زمزمه كردند و او آرام آرام اشك ريخت و گاهي ضجههايش بلند ميشد. از نگاه ياران شهيد پس از برگشتن از جبهه بچههاي محله را جمع ميكرد و از خاطرات جبهه و كارهايي را كه در محلهي حسينآباد دو خانهي تيمي كه مربوط به منافقين بود كشف و افراد آن را دستگير نمود. نه تنها در محله حسينآباد بلكه در شهرهاي كازرون، شيراز، بوشهر و گچساران براي دستگيري منافقين ميرفت. او ميگفت: "هر كدام شهيد شديم، راه همديگر را تا مرز شهادت ادامه بدهيم!" يك روز بعد از دستگيري منافقين، 4 نفر از آنها قصد ترور حسين را داشتند كه خودشان نيز دستگير شدند. مجاهد زاهد ايشان از اول انقلاب تا روز شهادتش پايبند به اسلام بود و در خط ولايت فقيه بينظير بود. آن قدر كه به فكر اسلام و تحقق آرمانهاي الهي بود كه خواستههاي نفساني و تمايلات مشروع و مجاز دنيوي خود را به فراموشي سپرده بود. در راهپيماييها از افراد بسيار فعال بود. در ايفاي نقش ايشان در ميدان جبههي نبرد حق عليه باطل بايد از فرماندهان ايشان سؤال نمود. ايشان به عنوان راننده لودر كه يك كار بسيار سخت و خطرناك بود، از جان گذشته كار ميكرد، زيرا كه بعد از پيروزي عملياتها بايست جهت پدافند نيروها و آن هم زير رگبار تير و توپ و تانكها كه تيرمستقيم و هوايي مثل باران ميباريد خاكريز و سنگ بسازند. اين شجاعت شهيد زارعي با لودر براي شكستن خط و درست نمودن پوشش براي حفاظت نيروها وارد منطقهي عملياتي شد. اخلاق ايشان در جبهه چنان بود كه براداران را از گوشه و كنار جبهه به سنگرش جذب ميكرد و سنگرش مملو از برادراني بود كه براي ديدارش ميآمدند. و باز هم همرزمي ديگر وقتي در بسيج و سپاه خدمت ميكرد همسر آن شهيد بزرگوار خيال ميكرد كه ايشان از سپاه و بسيج حقوق ميگيرد، ولي او هيچ حقوقي دريافت نميكرد. ايشان از نظر مالي خيلي فقير و حتي پدرش بدهكار بود و از اين بابت بعضي روزها براي مدتي همسرش را به خانه پدرش ميبرد و آن چند روز را كارگري ميكرد، تا موقعي كه همسرش بر ميگردد، نداند كه از سپاه حقوق دريافت نميكند. با كمال ايثار در خدمت انقلاب بود، بدون آن كه چشمداشتي از انقلاب داشته باشد. حتي وانمود ميكرد كه حقوق ميگيرد. شهيد زارعي همواره سپري براي انقلاب بود با دوستان انقلاب و اسلام ميجوشيد و حاضر بود جانش را فداكند و دشمن سرسختِ دشمنان انقلاب بود و در مبارزه با منافقين مرد اول. همه جا حاضر بود يك روز به او گفتم: "فلاني وضعيت اخلاقي خوبي ندارد. مخالف انقلاب است و از نظر اخلاقي فاسد." روز بعد آمد و شعري در وصف زارعي
زارعي، اي جان نثار كوي عشق شستشو خود كردهاي در جوي عشق با تن صد چاك از هجران دوست سركشيدي بادهي خوشبوي عشق همچو مرغان خوش الحان بهشت چون كه ميديدي هميشه روي عشق تكيهگاهي جز خداوندت نبود سركشيدي بادهي خوشبوي عشق كلك «ايمان» گر كه بستايد حسين ميشود مدهوش خلق و خوي عشق راستگو «ايمان» وصيتنامه شهيد «ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاً كانهم بينان مرصوص» (صف، 3) به راستي كه خداوند آن دسته از مؤمناني را كه در صف جهاد با كافران چون سدي آهنين ايستادهاند، دوست ميدارد.» اينجانب با لطف به خداوند منان و توفيق و ياري او در راهي قدم نهادهام كه راهي است روشن و آشكار و بدون هيچگونه تاريكي و مبهمي، وصيت را آغاز كنم. با سلام و درود به رهبر كبير انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران و حسين زمان، امام خميني و شهيدان جنگ تحميلي عراق عليه ايران. پدر و مادر عزيز و مهربانم، سلام. اميدوارم سلام گرم مرا از راه دور و قلبي آكنده از عشق و محبت الهي نسبت به شما آن پدر و مادري كه سالهاي سال جز زحمت و زجر چيزي ديگر براي شما نبودهام بپذيريد. پدر و مادرم خداوند شما را از اهل بهشت سازد و به شما صبر و اجر دهد و در قيامت روسفيد نمايد. شما به پايم زحمت كشيديد و خون دلها خورديد و من هيچ خدمتي برايتان نكردم. پدر، انسان رفتني است. امروز و فردا ندارد. مرگ اين ساعت و ساعت ديگر را نميشناسد. هر لحظه ممكن است به سراغ آدم بيايد. چه آدم در درياي گلولهها شناور باشد، يا در خانه راحت آرميده باشد. ناحتي نكن! صبر پيشه كن و از خدا پيوسته صبر و استقامت و رضايت بطلب. فكر كن امانتي خداوند به تو داده و خودش از تو گرفت. سخني با همسرم، صبركن! صبر در برابر ناملايمات دنيا، براي رضاي خدا عاقبتي بس خوب دارد. تو به وعدهي خداوند ايمان داري، پس بيصبري چرا؟ پايان صبر به رضايت خدا و بهشت جاودان ميانجامد. چند روزه ي دنيا را صبر كن و سعادت بيانتها را داشته باش. مجتبي را مواظبت و محبت كن. نگذارطعم بي پدري را بچشند ولي مجتبي كه او را فساد نكشد. او را به حوزهي علميه بفرست قبل از اين كه به فساد دنيا آلوده گردد. و سخني با برادرم، بدانيد و آگاه باشيد كه من خودم ميدانم كه اين لحظات آخر عمرم باشد، ليكن دلم از اين خون است كه دست خالي به سوي پروردگار خويش ميروم كه در دنيا توشهاي براي آخرت برنداشتهام و با چه حالي ميروم؟ با كولهباري پر از گناه و معصيت و رنج و بدبختي كه عمري براي خويش اندوختهام و عمري زندگي كردم، ولي چه فايده. تمام اين دوران جز گناه و محرمات چيزي ديگر نكردهام. برادر گرامي، ما چشم اميدمان به شما و دعاهاي خيرتان ميباشد و اميد اين دارم كه خداوند متعال به واسطه دعاهاي توأم با عمل شما گناهان ما را ببخشد. و اما سخني با خواهرانم، آنان كه رفتند، كاري حسيني كردهاند و آنان كه ماندهاند، بايد كاري زينبي كنند و گرنه يزيدياند. از شما خواهران مهربانم ميخواهم چون زينب كه پاسدار خون حسين (ع) بود، پاسدار خون من و ديگر شهيدان باشيد. او پاسدار خون حسين (ع) بود در كربلا و تو پاسدار خون من در كربلاي ايران و همچون زينب (س) بر سر صداميان بخروش. آري! پيمان ميبنديم كه در پاسداري پيام رسول زمانمان تا آخرين قطره خونمان پاسداري نماييم و پيام مقدس امام خميني را پاسخي مثبت دهيم و پيامي براي برادران حزبالله؛ در خط امام و سازش ناپذير در مسير خون شهدا پيش برويد و سازش نپذيريد و امام را تنها نگذاريد و گوش به فرمان او باشيد نه حزبالهي به ظاهر باشيد كه خون شهدا در قيامت دامن شما را ميگيرد. پيامم به خويشان و اقوام؛ در مسير اسلام و خط امام باشيد. در مقابل ابرقدرتهاي آمريكا بايستيد و مشت گره كرده را در دهان آنان بزنيد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:54 توسط حشمتالله صمصامي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
يا علی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|